Resurrection-دست نوشته های فرهود و فرید شهنی منصوری درباره همه چیز

Tehran Trip!
شهریور ۲۲م, ۱۳۸۵

سلام .الان که اینا رو دارم مینویسم ساعت حدودای ۲:۳۰ و همین حالا مسواکم رو زدم و تقریبا بعد از ۶ روز میخوام یه ۲-۳ تا ماجرایی که برام تو مسافرتم به تهران رو تعریف کنکم.
از اهواز یه پنجشنبه ای حدودای ساعت ۹پرواز داشتیم برای تهران که با هواپیمایی ایران ایر تور بود.خدا رو شکر بدون تاخیر پرواز پرید.از کاپیتان بگم که چه کرد.هی قبل از سوار شدن به هواپیما میترسیدم که یه وقت نکنه بد برونه ما حالمون بد بشه که دیدم خدا رو شکر خوب روند.وسط های پرواز بود که میهماندارا که همشون خدا رو شکر خوشکل مثل قرص ماه بودن(بلا نسبت) شروع کردن به پذیرایی.به به  عجب چیزایی گزاشتن جلومون.چون تقریبا وقت شام بود یه بسته اندازه کف دست که ما نفهمیدیم چیه تا موقعی که خوردیم و یه آب میوه و نمک و فلفل و نون ساندویچی هم بهمون دادن.ما هم در راستای اینکه وقتی این شیکمه قارو قور میکنه هیشکی حریفش نی در جا ۲ تا نون گرفتیم.اون بسته رو که باز کردم دیدم سینه های مرغ ریز ریز توشه و نخود فرنگی و یه پوره سیب زمینی و یه چیز که حالت سس مانند داشت.سرتونو درد نیارم منم سریع نونا رو باز کردم و جاسازیش کردم لای نون.باورتون نمیشه تا حالا چیزی به این خوشمزگی نخورده بودم.
حالا نمیدونم از گشنگی بود یا چیز دیگه ولی طوریه که هنوز طعمش زیر زبونمه.
خلاصه من آب میوه رو هم که سنیچ پرتقالی بود نوش جان کردم , ۱۰ مینت مونده به رسیدن بود که دیدم بعضیا دارن یه دکمه های بالا سرشون رو فشار میدن منم گفتم ولچ دمت گرم قدرت خدارو میبینی که علم چقدر پیشرفت کرده تو هاپیمام توکمه  گزاشتن , آقا مام گفتیم بزار ما هم بزنیم ببینیم چی میشه زدیم دیدیم مهمانداره تندی که نه بعد از ۲ مین اومد گفت امری داشتین , ولچ سرته درد نیارم ما دیگه کف بر شده بودیم از خدمت رسانی , دیدم آب دستشه گفتم نفرستمش دنبال نخود سیاه گفتم آب میخوام , یارو دادو رفت اینم تمام شد.
راستی یه چیز یادم رفت بگم وقتی دنبال صندلی هامون میگشتیم من و مامانم جفت هم نیوفتاده بودیم اون با یه آقا پسری با هم تو صندلی ۲ تایی ها نشسته بودن منم روی ۴تایی .به پسره گفتم ولچ میای اینور من پهلوم مامانم بشینم دیدم یارو شارت کردو گفت:من پهلو پنجره جا گرفتم  , آقا اینه که گفت بلا نسبت کرد اعصاب مارو برگشتم به جفتیم گفتم پیف پیف داهاتی رو تا حالا سوار طیاره نشده ,  دهاتی , که دیدم جفتیم مرام نشون داد و رفت جفت یارو نشست و مامانم اومد پهلوی من.
مدت زمان سفر ۵۰ مین بود که حول و حوش ۱۰ ما رسیدیم.جاتون خالی اولین جایی که  تو فرودگاه رفتم زیارت بود.یه کی نی به این کسایی که مهر آبادو بهش میرسن بگه آخه دانشمندا ۶ تا WC کفام این همه سیل مشتاق جمعیت رو میده که ۶ تا گزاشتین.بهد از ۱۵ مین WC خالی پیدا شد که شرحش بماند.
هرچی وایسادیم دید زدیم ببینیم بارامون میاد یا نه نیومد که نیومد.برو این ور برو اون ور که آره من نمی دونم اون یکیم نمیدونست , خلاصه هیشکی نی دونه بارای  پرواز ما چی شده.بعد از دقیقا ۱ ساعت ترالی راه افتادو این یه چمدون دردونه مام اومد.تو این مدت مام دست به کار شدیم مثل مردم این ور اون ور دید میزدیم ببینیم دنیا دست کیه که دیدیم هیش خبری نیست.
خلاصه از فرودگاه تاکسی گرفتیم  که ۳۵۰۰  آب خورد و حرکت کردیم به سمت صادقیه.یارو از همون اول شروع کرد ننه من قریبم بازی که های فلانو های بهمان.منم جاتون خالی کم نزاشتم محل سگ بش نزاشتم.هاهاهاها.کونش پاره شده بود.ای حال میداد آی حال میداد.
رسیدیم دیدم گفت که آره باید ۵۰۰ تومان دیگه به من بدید.من که از اول میدونستم داره پارس واسه همین میکنه بش دادم.چه کنیم دیگه ماییم و یه دنیا مرام دیدم ایالواره , گناهم داره دیگه برای رضای آقا ۵۰۰ تومن که با کلی جون کندن بدست میاد بش دادم.
رفتیم و در زدیم حالا ساعت چند ساعت ۱۲٫خالم اومد درو باز کرد.آخی خالم خواب بود.من لباسامو عوض کردم رفتم تو جا که بخوابم.با اینکه کلی خسته بودم نتونستم بخسبم.بلا نسبت شانسو میبینی , برم یه ۲ تا توالت عمومی بزنم مردم بیان جیش کنن تو شانس ما.
ما یه خونه داریم تهرون که پارسال یه مستاجر نکبتی گیرموم کرده بود نمیرفت بیرون.بعد از ۲ ماه دوندگی  و دادگاه و شورای حل اختلاف با یه زوری کردیمش بیرون , تازه خیر سرمون وکیل هم داشتیم , آقا یه نصیحت : وکیل برای یه کار این طوری نگیرین به خاک سیاه میشینید.
وقتی بری تو کار خودت یه پا وکیل میشی, میگی نه؟نیگا کن.
اول تشریف میبرید کلانتری شکایت . کلان جون نامه میده به یارو فلانی شکایت کرده.بعد پرونده میره دادگاه.دادگاه خبرش احضاریه میده به مامور بیاره بده یارو.خدا رو شکر طرف ما هم خونه بود و در رو باز نمیکرد که زورکی بش دادیم . سر موعد نیومد که هیچ بعد شم نیومد.
نه کلانتری و کلانتر تونستن کاری بکنن نه دادگاه.تا این زمان اینا یعنی کشک.خلاصه مادیدیم هیچ کاری نمیشه کرد برگشتیم ولات.بعد از ۱ ماه گفتن که بیاین مامور بدبم برید اساسش رو بریزید بیرون.رفتیم و اومدیم یکی رو بهمون دادن بنام مامور اجرا فرزاد.راستی ما چون شکایتمون زیر ۱ میلیون بود فرستادنمون شورای حل اختلاف اکباتان.
ولی مامور اجرا رو از پایین تر از پارک لاله میوردیم.خلاصه بعد از زیر میزی یا شیرینی یا رشوه به ایشون که تقریبا برای ۳-۴ بار اومدنشون ۳۰۰ هزار تومن از ما گرفتن و آخر هم هیچ گهی نخوردن با اون موبایل تالیای فیزوریشون ما بالاخره رفتیم به دست و پای یارو افتادیم که بیا برو بیرون جان مادرت.یارو معلوم نبود مواد فروش بود چکاره بود چون تا حالا چند بار از همساده ها به ۱۱۰ راپورتشو داده بودن.۲ تا ماشین داشت یه CLO و یه پرشیا.اگه مواد فروشی اینقدر درآمد داره به نظرم بد نیست مام تو فرگش مثل آقای فکری باشیم.
بعد از ۲ ماه یارو رفت.دیگه میخواستیم یه پولیم بش بدیم.ولی خدا پدر و مادر کسایی که تو شورای حل اختلاف بودن رو بیامرزه.سنگ تمام گزاشتن.از قاضی گرفته تا منشی .بر خلاف اون مامور های فاسد اینا خیلی خوب کار میکردن و پرونده رو به خاطر شهرستانی بودن ما سریعتر انجام میدادن.
قصه رو از اینجا بشنو که یارو رفتو ما کلید رو بعد از ۲ ماه دوندگی و خرج کردن دقیقا ۲ میلیون خونهای که مال خودمون بود پس گرفتیم.حالا که میای تو خونه نه دیوار سالم گزاشته نه پریز سالم.خونه آپاچیام این طوری نیست والا به خدا .اسم آپاچیا بد در رفته باید اسم بعضی از ما ایرانیا رو میزاشتن.
تو اطاق پسرش وارد که میشدی انگار رفتی تو اطاق پروفسور بالتازار بلا نسبت.نیست طرحهای علمی زود به مغز پسره میرسید زودی رو دیوار کنده کاری یا مثل پیکاسو نقاشی میکرد.یعنی واقعا تاسف بار……..

خلاصه ما پارسال از ترس خونه رو به هیش کی ندادیم چون هیشکی منو دوست نداره.امسال اومدیم خونه رو تمیز کنیم که بدیمش اجاره.
داستان امسال شنیدنی تر….ادامه دارده

نوشته شده توسط فرهود شهنی منصوری نظرات یک نظر » مربوط به بدرد بخور, شعر و ادبیات

1