Resurrection-دست نوشته های فرهود و فرید شهنی منصوری درباره همه چیز

Day after a days…
بهمن ۲۹م, ۱۳۸۷

روزها میگذرد و حرفها در پس زمان میماند …
عمر چنان باد سر کش تندرو و بی مهابا به سوی مقصدش که مبدا خود ، نیستی است میرود و هراز گاهی ,گاه و بی گاهی در نهایت سرعت دفتر زندگی را چیزی نوشته و ورق زنان میرود ….
در پایان عمر تمام میشود ،
جسم تمام میشود،
گرمی دست تمام میشود و شیرینی کلام به پایان میرسد…

و تنها دفتری باقی میماند….
دفتری با صفحاتی پر از فراز و نشیب زندگی
دفتری با اسم ها ی مختلف که ماندگاری آنها را نمیتوان انکار کرد…….
دفتری با واژه گانی گاه شیرین و گاه تلخ…
دفتری به نام خاطره….

دلم گرفته….دفتری را باز میکنم پر از نوشته .. نوشته های من …
خاطره …خاطر من ….خاطرهء من …..
دفتری پر از تفاوت ……. تفاوت خط ….تفاوت رنگ و تفاوت………..

ای خدا…

آهسته ورق میزنم خاطره ها از ذهن میگذرد… آرام و بی صدا
عبور لحظات را میبینم و گذر عمر را….
چه بر سرم آمد چه بر سرش آمد …
چه کردی با من و چه کردم با تو
خدا…ماه …ومن …..

صدایی به گوشم میرسد …آشناست
انگار صدای خودم را میشنوم که تکرار کنان میگوید:
(انتظار بس است…
پنجره ها را باز کن غبارهارا پاک کن
و خاطره ها را به خاطره ها بسپار…………………….)

تکرار خاطره ها تکرار حرفها تکرار بودنها …….

((باز شجریان و آواز …..باز….
گاه سوی وفا روی…. گاه سوی جفا روی ….آن منی کجا روی ……
بی تو بسر نمیشود……..
بی تو نه زندگی خوش است ..بی تو نه مردگی خوش است ..سر ز غم تو چون کشم
بی تو بسر نمیشود…….))

شعر : علی اکبر ثابتیان

نوشته شده توسط فرهود شهنی منصوری نظرات بدون نظر » مربوط به شعر و ادبیات
Happy Valentin’s Day…
بهمن ۲۶م, ۱۳۸۷

ولنتاین مبارک…..

امروز مصادف با ۱۴ فوریه ۲۰۰۹ در تقویم بین الملل به نام روز ولنتاین (Valentine)  یا روز عشاق یا روز عشقولانه معرفی شده…
بنده از این تریبون آزاد این روز رو به تمامی عشقولانه دارا تبریک میگم و امیدوارم همیشه عشقولانه هم باقی بمونن….
امیدوارم که زندگی رو سخت نگیرن و کادوهای خوبی امروز به هم بدن…مثل شکلات و کلی چیز دیگه…
تا این ساعت و این دقیقه و این لحظه که به ما نسیبی از هیچ کدامیک از موارد بالا نرسیده…
کسی پیدا شد در راه رضای خدا خواست هدیه ای چیزی به ما بده بگه که بنده آدرسم رو براش بفرستم….
من الله توفیق-الهم اجعل لولیکل الفرج

به امید داشتن عشقی پاک , با دلی زیبا و روشن رو به آینده …..حالم از این جمله خودم به هم میخوره…Smiley(میزان رای ملت است)

یکی نیست به من بگه کدوم عشق کدوم کشک….برو بابا دلت خوشه…..

هر سال میره و میاد و من دیگه نمی دونم…..نمی دونم چرا تو لحظه عاشقه و بعد نیست…..با چقدر نمی دونم روبرو هستم… بازم نمی دونم

اولا خیلی خوب فکر می کردم ولی حالا هر چی میخوام خوب فکر کنم میبینم نمی تونم…خیلی سعی میکنم ها ولی نمی تونم….پر ذهنم افکار بده…خوبی جایی نداره….

fuck off  این زندگی رو….توپولی…..بد جوری افکارم مغشوشه…بد جور دارم فکر میکنم….میخوام یه کاریو که میدونم چیه بکنم ولی نمی دونم چرا نمی کنم….تو آدمش نیستی…اگه بودی جونمم میدادم….ولی نیستی

*فرهود*

نوشته شده توسط فرهود شهنی منصوری نظرات بدون نظر » مربوط به رویدادها
Shakila…Time To go..
بهمن ۲۵م, ۱۳۸۷

شکیلا یکی از اون خواننده هاییه که من با خیلی از آهنگ هاش یه حالتی بهم دست میده….امروز یه آهنگ به نام وقت پریدن ازش میزارم برای دانلود…

هم موزیک ویدئوش هست هم آهنگش……

ان االه لا یحب کل مختال فخور….

لینک دانلود آهنگ

لینک دانلود موزیک ویدئو

نوشته شده توسط فرهود شهنی منصوری نظرات یک نظر » مربوط به آهنگ
hitler
بهمن ۲۵م, ۱۳۸۷

متن کامل وصیت نامه آدولف هیتلر :

از زمانی که داوطلبانه و در کمال فروتنی در جنگ اوّل جهانی که به کشور  رایش تحمیل شد خدمت کردم ، سی سال می گذرد. در این سه دهه ، تنها راهنمای  من در تمام افکار ، اعمال و زندگیم ، عشق و وفاداری نسبت به این ملّت بوده  است. این عشق و علاقه به من قدرت می داد تا بتوانم پیرامون دشوارترین  مسائلی که تاکنون در برابر یک موجود فانی قرار گرفته است ، تصمیم بگیرم. در این سه دهه ، تمام سلامت و نیرویم را صرف کرده ام. اینکه من و یا هر کس دیگری در آلمان در سال ۱۹۳۹ خواستار جنگ بوده  ایم ، به هیچ وجه واقعیّت ندارد. این جنگ ، به ویژه ، خواستهٔ دولتمردانی  بود که یا خود یهودی بودند و یا در راه منافع یهودیان فعالیّت می کردند و  همانها بودند که به جنگ دامن زدند. در پی شش سال جنگی که علیرغم تمام
موانع ، روزی از آن به عنوان با شکوهترین و قهرمانانه ترین جلوهٔ مبارزات  یک کشور به منظور بقای یک ملّت ، یاد خواهد شد.من نمی توانم از شهری که پایتخت این کشور است ، دست بردارم. از آنجا  که نیرویمان ناچیز تر از آن است که بتوانیم بیش از این در برابر حملهٔ  دشمن مقاومت کنیم و مقاومت ما نیز به تدریج به وسیلهٔ مردانی کور و بی  اراده تحلیل خواهد رفت ، آرزو می کنم که در سرنوشت میلیونها انسان دیگری  که تصمیم گرفته اند در این شهر باقی بمانند ، شریک باشم. گذشته از این ،
هرگز در دستهای دشمنانی که خواستار نمایشی تازه جهت توده های دیوانهٔ خود  هستند ، نخواهم افتاد. بنابراین تصمیم گرفته ام در برلین بمانم ، و در لحظه ای که مطمئن شوم  که وضعیت پیشوا و حکومت در معرض خطر و سقوط حتمی قرار گرفته است ، مرگ را داوطلبانه پذیرا شوم. با قلبی شاد و آگاهی از یک وحدت بی مانند در تاریخ ،  از فداکاری ها و دستاوردهای سربازانمان در جبهه های جنگ ، زنانمان در خانه  ها ، دهقانان و کارگران و جوانانمان تشکّر و قدردانی می کنم. آرزو و
درخواستم این است که ملّت آلمان ، هرگز و تحت هیچ شرایطی در هیچ مبارزه ای  تسلیم نشوند و با تمام توان خود ، و با وفاداری نسبت به مبانی و اصول  «کلاوزه ویتز» علیه دشمنان سرزمین مادری خود بجنگند.
از وفاداری سربازان آلمان و نیز از مشارکت و همدلی من با آنها در مرگ  ، بذری در زمین پاشیده خواهد شد که روزی در تاریخ آلمان رشد خواهد کرد و  در نتیجه یک ملّت متحد واقعی تحقق خواهد بخشید…
پیش از مرگ ، رایش مارشال هرمان گورینگ را از حزب بیرن می اندازم و  تمامی حقوق را که به موجب حکم روز بیست و نه ژوئن ۱۹۴۱ و نیز سخنرانی در  رایشتاگ در اوّل سپتامبر ۱۹۳۹ به وی تفویض کرده ام ، از او می گیرم.
گورنینگ و هیملر ، جدا از عدم وفاداری نسبت به من ، با مذاکرات  محرمانه با دشمن که بدون آگاهی و بر خلاف میل من انجام گرفت ، و نیز اقدام  به اعمال غیر قانونی برای کنترل کشور ، شرمندگی جبران ناپذیری برای کشور  آلمان به بار آوردند. به منظور تقدیم دولتی که از مردان با شرف تشکیل شده  ، و قادر است وظیفهٔ ادامهٔ جنگ را با تمام نیرو انجام بدهد ، افراد زیر
را به عنوان کابینهٔ جدید منسوب می کنم: • رئیس جمهور: دونیتس • صدر اعظم:  دکتر گوبلز • وزیر حزب: بورمن • وزیر امور خارجه: زایس اینکوارت باشد که  کابینهٔ جدید ، نسبت به وظیفهٔ خود که برقراری نظام ناسیونال سوسیالستی در
کشور است آگاه باشد و شرایطی را بوجود آورد که هر فرد آلمانی ، خدمت در  راه منافع عموم را به منافع شخص خود ارجح بداند.از ملّت آلمان ، تمام  مردان و زنان ناسیونال سوسیالیست و نیز تمام افراد ارتش می خواهم که تا دم  مرگ نسبت به دولت و رئیس جمهور جدید وفادار بوده ، از اوامر آنها اطاعت  کنند. از این مهمتر ، اینکه به دولت و ملّت آلمان دستور می دهم که همواره  قوانین نژادی را مورد مراقبت و ملاحظه قرار بدهند.

نوشته شده توسط فرهود شهنی منصوری نظرات بدون نظر » مربوط به بدرد بخور
Soghrat!…
بهمن ۲۳م, ۱۳۸۷

زمانی که سقراط را زهر می دادند، قاضی بزرگ به او گفت، “متاسفم که من باید با اکثریت همراهی می کردم. آنان همگی مایل بودند تا تو را بکشند. و تو موجودی بسیار عجیب هستی… من سه انتخاب به تو دادم ولی تو نپذیرفتی.”

قاضی اعظم احترام بسیاری برای سقراط داشت، ولی چه می توانست بکند؟ اکثریت تصمیم گیرندگان فریاد می زدند، “او باید کشته شود زیرا جوانان ما را فاسد می کند. او افکاری را به آنان می دهد که برخلافت سنت های ماست، برخلاف مذهب ماست. او آنان را نسبت به گذشته و سنت های ما بدبین و شکاک می سازد. او جوانان را وادار می کند تا واقعیت را برای خودشان کشف کنند و به باورها و دانسته های باستانی ما متکی نباشند. او سنت های ما را نابود می کند. ما این مرد را نمی خواهیم، این مرد باید ازبین برود.”

ولی قاضی اعظم تمام موقعیت را درک می کرد. او به سقراط گفت….  زیرا در آن روزگار در یونان ایالت های شهری وجود داشت: آتن یک ایالت شهر بود و قوانین آتن در بیرون از آتن کاربرد نداشتند. پس او گفت، “نخستین انتخاب ساده برایت این است که فقط از آتن خارج بشوی، درست در بیرون از خط مرزی و در آنجا می توانی مدرسه و مکتب خودت را داشته باشی. آنان که مایل به یادگیری باشند نزد تو خواهند آمد.”

سقراط گفت، “این نشان خواهد داد که من از مرگ می ترسم…. و من روزی خواهم کرد،
بقدر کافی سالخورده هستم. این مردم بسیار بی صبر هستند، من خودم خواهم مرد. بنابراین فرارکردن از آتن، فقط برای چند سال… وجودم از چنین فکری حمایت نمی کند. من نمی توانم بر اساس ترس عمل کنم. ترجیح می دهم که مرگ را بپذیرم، زیرا شما فقط می توانید بدن مرا بکشید، ولی روح مرا
نمی توانید ازبین ببرید. و بدن به هرترتیب و هرلحظه ای خواهد مرد.”

قاضی اعظم گفت، “انتخاب دوم تو این است که قول بدهی دیگر در مورد حقیقت حرف نزنی و دست از آموزش برداری؛ آنگاه می توانی در آتن زندگی کنی.”

سقراط گفت، “آنگاه منظور از زندگی کردن در چیست؟ به نظر من حقیقت از زندگی والاتر است. زندگی می آید و می رود، حقیقت باقی می ماند. نه، نمی توانم این را بپذیرم.”

قاضی اعظم گفت، “آنگاه آخرین انتخاب تو این خواهد بود که بتوانی بگویی از اینکه احساسات مردم را رنجانده ای متاسف هستی. یک عذرخواهی کفایت می کند که من به پشتیبانی از تو برخیزم و تو بتوانی از این عمل زشت مسموم شدنت نجات پیدا کنی.

سقراط گفت، “این ممکن نیست، زیرا من هیچ خطایی مرتکب نشده ام. نمی توانم بگویم که متاسف هستم. فقط می توانم بگویم که بی اندازه خوشحالم و مشکل عذرخواهی وجود نخواهد داشت. همگی شما برای زهردادن من برای قرن ها محکوم خواهید شد. و یک نکته که مایلم تو بدانی این است که نام تو فقط به این سبب به یاد خواهد ماند که تو مرا به مرگ محکوم کرده ای، وگرنه هیچکس تو را به یاد نخواهد آورد.”
این انسان با فردیت است، که برای زندگی خودش و برای بدن خودش نیز نگران نیست، کسی که ترس ندارد. او مرگ را با خوشحالی می پذیرد.

نوشته شده توسط فرهود شهنی منصوری نظرات بدون نظر » مربوط به بدرد بخور