Resurrection-دست نوشته های فرهود و فرید شهنی منصوری درباره همه چیز

Ali Ashabi…
تیر ۳۱م, ۱۳۸۸

خواننده : علی اصحابی
آلبوم : لاف عاشقی
آهنگ : لاف عاشقی

آهای تویی که از اون می نویسی
بدون مرام اون از جنس سنگه
اونی که لاف عاشقی رو می زد
یه روز تنهام گذاشت با کلی نیرنگ
غریبی بی کسی اندازه داره
آخه دل منم خدایی داره

یه گیتار شکسته همدم من
یه کلیو غریبو بی نشونم
کسیکه یه روزی دلش با من بود
ببین قلبش شده یه تیکه از سنگ
اونی که لاف عاشقی رو می زد
ببین تنهام گذاشت با کلی نیرنگ

یه گیتار شکسته همدم من
یه کلیو غریبو بی نشونم
برید بهش بگید فرقی نداره
بخواد پیشم بمونه یا نمونه
غریبی بی کسی اندازه داره
آخه دل منم خدایی داره

یه گیتار شکسته همدم من
یه کلیو غریب و بی نشونه
آهای تویی که از اون می نویسی
بیبن مرام اون از جنس سنگه
غریبی بی کسی اندازه داره
آخه دل منم خدایی داره

لینک دانلود آهنگ

نوشته شده توسط فرهود شهنی منصوری نظرات بدون نظر » مربوط به آهنگ
Alone Poem…
تیر ۳۱م, ۱۳۸۸

آغاز

تنهایی مر ادر آغوش گرفته است
سخت مرا می فشارد
بو می کند مرا
عمیق
بوسه هایی می نشاند بر جای جای صورتم
و لبم
سرم را بر می گردانم
عرق بر روی صورتش نشسته است
.
.
چشمهایم را بر هم می فشارم
حالم را بهم می زند
.
.
.
میان بازوان داغش
چشمم که  می افتد به تخت
نفسم به شماره می افتد
.
مقاومت کرده ام
مقاومت می کنم
.
در را بکوب
فقط در را  بکوب
صدای پاهایت هم که بپیچد توی راه پله ها
قبول است
.
چشم هایم را می بندم وآهسته می شمارم
.
.
.
بیا و بر روی سینه ام بکوب
بکوب
محکم بکوب
بکوب
عشق را  بر روی سینه ام
تو ، تنها تو ، بکوب

لینک از یادم تو را فراموش

نوشته شده توسط فرهود شهنی منصوری نظرات بدون نظر » مربوط به شعر و ادبیات
Ahmad Shamlo..
تیر ۳۰م, ۱۳۸۸

شعری از احمد شاملو

دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می بویند
مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی است نازنین

عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن بست کج و پیچ و سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن

روزگار غریبی است نازنین

آن که بر در می کوبد شبا هنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابان اند
بر گذرگاه ها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود

روزگار غریبی است نازنین

و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی است نازنین

ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

نوشته شده توسط فرهود شهنی منصوری نظرات بدون نظر » مربوط به شعر و ادبیات
The king….
تیر ۲۵م, ۱۳۸۸

روزی پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود.تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند

و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند. پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد.  به این فکر

افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد،  به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش

کرد ولی موفق نشد.  پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد  ولی همه این کارها بیفایده

بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.

بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده  و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.  پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتی نوبت به پینک رسید،  پادشاه از او پرسید: « پس گیاه تو کو؟» پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد.  در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود

اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.پادشاه روی تخت نشست و گفت:« این جوان درستکارترین جوان شهر

است.من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.»

پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهی نیاز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و

حفظ آن به هر کار خلافی دست بزند.»

نوشته شده توسط فرهود شهنی منصوری نظرات بدون نظر » مربوط به شعر و ادبیات
Train…
تیر ۲۵م, ۱۳۸۸

قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کیست که با ما سفر کند ؟ کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟ قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند . از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود . در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زیرا سبکی قانون راه خداست . قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت :‌اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند . اما اینجا ایستگاه آخرین نیست . مسافرانی که پیاده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همین بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد . و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید ٬ دیگر نه قطاری بود و نه مسافری

نوشته شده توسط فرهود شهنی منصوری نظرات بدون نظر » مربوط به شعر و ادبیات