Resurrection-دست نوشته های فرهود و فرید شهنی منصوری درباره همه چیز

بغض
شهریور ۲۰م, ۱۳۸۸

بغض در چشم ترم , میشکند….
یادش بخیر اون قدیما.یادش بخیر اون خونه قدیمی که پدر بزرگ و مادر بزرگم با دستای خودشون ساختنش..یادش بخیر مادر یزرگم…یه خونه ای بود که قدیما کلی بچه توش بازی میکرد.کلی بچه توش بزرگ شدن…کلیا میومدن و میرفتن…خلاصه برو برویی داشت این خونه..
یادش بخیر , یادش بخیر خودمم توی این خونه یزرگ شدم..یادش بخیر یه ننه ای داشتیم که همیشه ازیتش میکردیم…
یادش بخیر کبریتاشو میبردیم آتیش میزدیم..حصیر های آفتابگیرشم مثل آپاچیا با کبریتا آتیش میزدیم و دست آخر وقتی از خواب پا میشد و میدید که چیکار کردیم هیچی نمیگفت جز اینکه بره کبریتا و حصیراشو قایم کنه که باز فرداش باز روز از نو روزی از نو..یادش بخیر اون لم دادنش رو ۲ تا بالشتی که میگذاشت زیر سرش..
یادش بخیر با حصیراش تیرکمون درست میکردیم و میرفتیم تو محل با ملت مسابقه میدادیم….
یادش بخیر خودم و فرید رو بزرگ کرد…غذا داد…برد و ساعت خرید برامون…یادش بخیر اون خونه….
آقا رسول خوب میگه کجاست اون خونه آدماش کجان …خدا میدونه….همیشه با فرید سنگ بازی میکردیم…باغچه رو میکندیم…یادش بخیر…چند بار فرید سر منو شکست….
یادمه رفتمیم با هم برام کفش خرید…یادمه با هم رفتیم بیرون…چقدر کنار رو دوست داشت….
یادمه تو اون خونه…روزهاش و هفته هاش و ساعت ها و ثانیه هاش یادمه….کل اون خونه با آدماش…همه و همه یادمه…
از وقتی ننم رفت اصفهان دیگه نه خونه , خونه بود و نه آدمای اون خونه آدمای قبل…از اون رفتنا که دیگه برگشتن نداره…ننه رفت و خونه رو تنها گذاشت…
خونه ام نتها موند…ننه رفت ,از اصفهان رفت….رفت تو یه خونه دیگه از دنیا رفت…رفت تا به خونه اش برسه…
وقتی ناله میکرد بیدار بودم….وقت جون دادن بیدار بودم…وقتی مرد هم بیدار بودم….
ننه مرد ولی من هیچ چیز یادم نیست…ننم رفت…بی ننه شدیم….
دیگه ننه نداشتیم ازیتش کنیم…دیگه ننه نداشتیم کبریتاشه آتیش بزنیم..یا  حصیراشو
دیگه ننه نبود غذا درست کنه…دیگه ننه نبود…هر چی گشتیم نبود….
ننه هیچ وقت دوست نداشت از دست و پا خودش بیوفته…خدام همونطور که خواستش بردش….
هیچ چیز از مراسمش یادم نیست….هیچ وقتم خودم رو تا آخرین لحظه عمرم نمی بخشم….ننه رفت ولی یادش از تو دلم نرفت….
همیشه یاد ننه ام و اون خونه ام…همیشه خوابش رو میبینم و صبح که بلند میشم با گریه از خواب بلند میشم…
همیشه  و همیشه خواب میبینم میرم در خونه…ننه صندلیش رو زده دم در همون صندلی فلزیه , ولی خودش نیستش…میرم سرک میکشم و میگم نننه نننه کجایی…هیچ کسی جواب نمیده
میرم تو و میبینم حیاط تاریکه و هیچ صدا یا حرکتی توش نیست…
میرم در اطاقا میبینم همه دراشون قفله…یاد کمدا یاد توپای فوتبال یاد جام ها میوفتم که جلوی کمداست…ولی درا همه قفلن ولی هیچ کسی نیست…
اون وقت از خواب بلند میشم و میبینم که چشمام خیس خیسه….
خیلی زیاد این خواب رو میبینم….نمیدونم چرا…چون دلم یاد ننه و اون خونه رو کرده…..
شاد دلیلش این باشه از وقتی ننه رفت اون خونه دیگه خونه نیست……
سوت و کوره….
هر وقت این خواب رو میبینم  دو سه روزی بهش فکر میکنم ولی به کسی چیزی نمیگم…..
میرن آدما….از اونا خاطره هاشون بجا میمونه…کجاست اون خونه…آدماش کجان خدامیدونه…..
من دلم برای ننم و اون خونه تنگ شده…خونه ای که داره خراب میشه…ولی نه من اون آدما یادم میره و نه اون خونه…
حیف که نوشتن نمیتونه احساس آدما رو بیان کنه…حیف که این کلمات زبون ندارن تا بگن من سر نوشتن تک تکشون کلی اشک ریختم….
و صد حیف که مادربزرگم دیگه نیست تا همه چیز مثل اون قدیما بشه….اون خونه و اون آدما
راست میگن :میگن اینن دنیا مثل قدیما نمیشه….دل این آدما زشت دیگه زیبا نمیشه
صورتم رو شستم ولی بازم گریم گرفت…..خدایا منو نبخش

پ.ن:این اولین پستیه که در این وبلاگ تایتلش فارسی

نوشته شده توسط فرهود شهنی منصوری نظرات بدون نظر » مربوط به شب نوشت
Tomorrow …
شهریور ۱۶م, ۱۳۸۸

آدمی ساخته افکار خویش است ، فردا همان خواهد شد که امروز می اندیشیده است….

موریس مترلینگ

نوشته شده توسط فرهود شهنی منصوری نظرات بدون نظر » مربوط به شعر و ادبیات
pressure…
شهریور ۹م, ۱۳۸۸

تا حالا شده چیزی خیلی بهتون نزدیک باشه و دوست داشته باشین بدستش بیارین ولی نتونین؟دم گوشتون باشه…و فشار بهتون بیاد…در حد انفجار….خیلی نزدیکم غلطه…روبروتون باشه بهتره….وای که یه چیزی مثل خوره میخورتون….

نوشته شده توسط فرهود شهنی منصوری نظرات بدون نظر » مربوط به شب نوشت
Ao…Hay
شهریور ۴م, ۱۳۸۸

تا حالا فکر کردین چقد از دنیا و از خیلی چیزهایی که اطرافتون میگذره عقب هستین؟
تا حالا فکر کردین چرا خیلی از کارهایی رو که میشه به آسونی انجام داد اینقدر سخت میگیرید که دست آخر انجام نمیشه؟
بعضی اوقات برای خودم متاسف میشم….
همه فکر میکنن و من تنها چیزی که نمیکنم فکره…
همه عمل میکنن و من تنها چیزی که انجام نمیدم عمله…
و وقتی به زندگی نگاه میکنم میبینم که چه کارهای رو میتونستم بکنم و نکردم…غصم میگیره…

نوشته شده توسط فرهود شهنی منصوری نظرات بدون نظر » مربوط به شب نوشت

1