Resurrection-دست نوشته های فرهود و فرید شهنی منصوری درباره همه چیز

Now I Know….
آذر ۱۲م, ۱۳۸۸

تو این دو روز ۲-۳ تا اتفاق برام افتاد که خوب بودن:
یکی اینکه دیشب خواب مادر بزرگم رو دیدم..ننه..خوشحال بود….داشت میخندید….مثل همیشه که بچگی هام میرفتم دست مینداختم گردنش از پشت رفتم و دوتا دستام رو انداختم دور گردنش…خودم رو کلی براش لوس کردم..اونم مثل همیشه کلی نازم کرد..امروز هی خواستم برم سر خاکش هی نرفتم…دلم یه دنیا تنگ براش….بر عکس هر بار که میدیدمش تو خواب و ناراحت بود این بار دیدم که خوشحاله…..
یه دنیا دلم تنگ براش………
بعضی اوقات چیزایی تو زندگی پیش میاد که هر چی این و اون بهت میگن که اینجوره…راه اینه و چاه اینه گوش نمیدی…ولی وای به روزی که خودت بفهمی…
اول خیلی ناراحت میشی که چرا این همه احمق بودی….ولی بعد میفهمی…درکی که با تمام وجودت احساسش میکنی….و وای به روزی که چپ کنی روی طرف….
مثل دیشب که با اوردن یه اسم پیش کسی.مثلا محمد ب پیش ن.س..کولاک شد….تا ته خط رو میشه با یه کلمه به کسی نشون داد….مثل من که گفتم و نشون دادم…و اونی که باید بفهمه فهمید…….امروز که دیدمش حتی خداحافظیم نکرد…اینقدر بهش فشار امده بود….؟؟؟؟؟؟بعضی سوالها جواب ندارن

نوشته شده توسط فرهود شهنی منصوری نظرات یک نظر » مربوط به شب نوشت

1