Resurrection-دست نوشته های فرهود و فرید شهنی منصوری درباره همه چیز
دسته بندیها
آرشیو ماهیانه
- مرداد ۱۳۸۹
- بهمن ۱۳۸۸
- دی ۱۳۸۸
- آذر ۱۳۸۸
- مهر ۱۳۸۸
- شهریور ۱۳۸۸
- مرداد ۱۳۸۸
- تیر ۱۳۸۸
- اردیبهشت ۱۳۸۸
- فروردین ۱۳۸۸
- اسفند ۱۳۸۷
- بهمن ۱۳۸۷
- دی ۱۳۸۷
- آذر ۱۳۸۷
- آبان ۱۳۸۷
- مهر ۱۳۸۷
- شهریور ۱۳۸۷
- خرداد ۱۳۸۷
- اردیبهشت ۱۳۸۷
- فروردین ۱۳۸۷
- اسفند ۱۳۸۶
- بهمن ۱۳۸۶
- دی ۱۳۸۶
- آذر ۱۳۸۶
- آبان ۱۳۸۶
- مهر ۱۳۸۶
- شهریور ۱۳۸۶
- مرداد ۱۳۸۶
- تیر ۱۳۸۶
- اردیبهشت ۱۳۸۶
- فروردین ۱۳۸۶
- اسفند ۱۳۸۵
- بهمن ۱۳۸۵
- دی ۱۳۸۵
- آذر ۱۳۸۵
- آبان ۱۳۸۵
- مهر ۱۳۸۵
- شهریور ۱۳۸۵
- مرداد ۱۳۸۵
- تیر ۱۳۸۵
- خرداد ۱۳۸۵
- اردیبهشت ۱۳۸۵
- فروردین ۱۳۸۵
- اسفند ۱۳۸۴
- بهمن ۱۳۸۴
- دی ۱۳۸۴
- آذر ۱۳۸۴
- آبان ۱۳۸۴
دوستان
- فارستک
- سایت رسمی شهرستان مسجد سلیمان
- ایزا سرور
- ترجمه اخبار ترکیه
- تک کرک
- حاجی در سرزمین عجایب
- وبلاگ خلیل جوادی
- سایت مسجد سلیمان شهر من
- اولین و آخرین وبلاگم در پرشین بلاگ
- حامد هاکان فنر
- آوین دات کام
- سایت گروه فانوس
- 3D پارسه
- مجله قافله بختیاری
- ایتالیا و زبان ایتالیایی
- سیب گاز زده
- 3v3w
- مانیکس
- اوپیوم
- سارگلین
- اسکلیسم
- جرقه های ذهن
- تلخ توشته ها
ابر تگ
خداحافظی شاید غمگین ترین شعر جهان باشد….
…عشق را به بند جاودان کشید…
با چه می توان
عشق را به بند جاودان کشید
با کدام بوسه با کدام لب
در کدام لحظه در کدام شب
مثل من که نیست می شوم
مثل روز ها …
مثل فصلها …
مثل آشیانه ها
مثل برف روی بام خانه ها
او هم عاقبت
در میان سایه ها غبار می شود
مثل عکس کهنه ای
تار تار می شود
با کدام بال می توان
از زوال روزها و سوزها گریخت
با کدام اشک می توان
پرده بر نگار خیره زمان کشید
با کدام دست می توان
عشق را به بند جاودان کشید
با کدام دست …
دو روز
می پندارم
که
نیستی
انگار که هرگز نبوده ای
تا نبینم
آن روزی را که
نیستی
تو
می روی
آتش سیگارم
خاموش می شود
آتش درون سینه ام
زبانه می کشد…
معراج
جاده ها
بنگرید
پای آبله
جان بی توان
باور نمی کنید
اما می رسم
و باران به استقبالم می آید،
من پرنده ای هستم
که این همه راه را
به حرمت چشم به راهی هایش
بی بال آمدم….
تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیبا ست
حاجت به بیان نیست که از روی تو پیدا ست
من تشنه ی یک لحظه تماشای تو هستم
افسوس که یک لحظه تماشای تو رویا ست
در خانه ی احساس اگر زمزمه ای است
آن زمزمه از توست که در جان دل ما ست
من قایق آواره ی دریای تو هستم
خوب است بدانی که دلم عاشق دریا ست
در حسرت دیدار تو می سوزم و امٌا این دست خودم نیست به حق روی تو زیباست…